احمد مجد الاسلام كرمانى

138

سفرنامه كلات ( فارسى )

دستگاه متعلق به حضرت اشرف است كه براى پذيرائى او فرستاده ، اما من ملتفت بودم چه ديده بودم در خانه هر حاكمى قهوه‌خانه عمومى هست ، بارى صرف چاى فراوانى شد و متصل سرهنگ نگاه بدرها مىكند و منتظر است كه حضرت اشرف خودش بيايد يا سرهنگ را احضار نمايد راستى فراموش كردم بگويم سرهنگ در طرق تغيير لباس داد و لباس تمام رسمى پوشيد و شمشير بلندى حمايل و سردوشى و تمام شرائط سرهنگ بودن را اجرا داشت چيزى كه كسر داشت دستكش سفيد بود و الا باقى دنگ و فنگش عيبى نداشت ، بارى هر قدر انتظار كشيديم اثرى ظاهر نشد و گرسنگى بر ما و سوارها سخت مستولى شد و امروز از صبح چيزى نخورده بوديم و براى غذاهاى لذيذ حضرت اشرف اشتها نگهداشته بوديم و بالاخره چون ديديم اثرى ظاهر نشد ناچار رفقا به اشاره ابرو بنده را كه پرروتر از آنها بودم بحضور سرهنگ بسفارت فرستادند ، بنده نزديك سرهنگ رفته به او گفتم : جناب سرهنگ امروز روز آخر مهمانى ما و مهماندارى شماست و هر قسم باشد تا شب تكليف ما معين مىشود و رفع زحمت از شما خواهيم كرد و چون روز آخر است مناسب اين است كه ميهماندارى را تمام فرمائيد و بفرمائيد امروز نهارى بما بدهند . سرهنگ پذيرفت و سه چهار عدد دو هزارى از جيب خود بيرون آورد و يكى دو نفر از غلامها را خواست و ببازار فرستاد ، شخص سربازى هم كه گويا سرايدار آنجا بود برخواست و ما را باطاق ديوانخانه كه محل حكومت پسر حضرت اشرف يعنى مرحوم ارشد السلطنه كه نايب الاياله حضرت اشرف بوده است آورد اگرچه آفتاب به اين اطاق تابيده بود و خيلى گرم و سوزان بود ولى چون فرش داشت و بزرگ بود براى ما فوزى عظيم بود رفتيم در اطاق و عبا و عمامه را دور انداختيم و خود را مخفف ساختيم ، طولى نكشيد كه سركار خوان سالار وارد و قدحى كاشى بسيار كثيف پر از ماست با چند دانه نان آورد شروع به صرف نهار كرديم و بعد از نهار بلافاصله